پارت یک :

با همون کاسه‌ی مسی توی دستم، خشکم زد.
نه به خاطر صدای تاخت اسب، نه به خاطر بوی خاکِ نم‌خورده‌ی عمارت که به خاطر مردی که از دل غبار، مثل کابوس‌های بچگی‌م بیرون اومد.
یاورخان... پسر ارباب.
بزرگ شده بود. بلندبالا، چهارشونه، با نگاهی که انگار دنیا رو بدهکارشه.
چشمام ناخودآگاه دنبالش رفت. تو اون پالتوی سیاه، مثه تکه‌ای شب بود وسط ظهر روشنِ ده.
کاسه از دستم لیز خورد و با صدا افتاد زمین. یکی از کلفت های عمارت چشم غره‌ای رفت.
– چشمت پِیِ ارباب‌زاده‌س! خدا عقلت بده دختر...
خم شدم کاسه رو بردارم.
– عقل که باشه، دل می‌میره خاله‌جان. دل که باشه، عقل ریشه می‌زنه وسط خار و خس.
یاور پیاده شد. قدم‌هایش سنگین بود. نگاهش از بالای عمارت تا پایین عمارت چرخید و انگار یک لحظه، رو من ایستاد.
نمی‌دانم چشم تو چشم شدیم یا خیال کردم.
فقط فهمیدم قلبم کوبید. تند. ناجور. مثل روزی که اربابِ پیر گفت:
"این دختر، زبونش تیزه، مواظبش باشید."
حالا پسرش برگشته بود تا تیزتر از زبون من، قانون بنویسن واسه ده.
اما من دیگه اون نازگلِ کوچیک نبودم.
اگه اون ارباب‌زاده بود، منم دخت رعیتی بودم که زیر بار هیچ مردی نمی‌رفت.
حتی اگه اسمش «یاور» باشه.
آسمان، انگار نه باران که بغضی فروخورده بر بام کاه‌گلی خانه‌ها فرو می‌ریخت.
اما بارانی که در دل من می‌بارید، صدایی نداشت؛ بی‌تاب، پنهان، و گاه آن‌چنان بی‌رحم که تیشه به ریشه‌ی صبرم می‌زد.
از وقتی که سایه‌اش را میان غبار عمارت دیدم، چیزی در جانم بیدار شده بود.
نه عشق، که عشق برای دختر رعیت، واژه‌ای‌ست ممنوع؛ حتا اگر نگاهش میان پالتوی سیاه یک ارباب‌زاده گره خورده باشد.
دست به کوزه‌ها داشتم. سنگین بودند از آب و خاطره.
که صدای قدم‌هایی آشنا، بر خاک حیاط نشست. مردی چنین نمی‌خرامد، مگر آن‌که خیابان‌های شهر، به گام‌هایش خو گرفته باشند.
برگشتم.
یاور بود.
ایستاده، تکیه داده بر تنه‌ی گردوی سال‌خورده، دست‌به‌سینه، نگاه در نگاهم.
– نازگل... درسته؟
لحنش نرم نبود، اما زهر هم نداشت. مثل کسی که در دل، حکمی خوانده و حال می‌خواهد پاسخی بشنود.
با لبی بسته و دلی آشوب، گفتم:
– اگه دنبال بازخواستین، مادرم تو اندرونیه. من تنها کوزه‌ها رو پر می‌کنم.
زیر لبی خندید، نیمه و سنگین، شبیه مردی که چیزی را یادش آمده باشد.
– هنوز همون زبانی رو داری که پدرم درباره‌ش هشدار می‌داد.
دستم به کوزه‌ای بند بود. نگاه نکردم، اما حس کردم آمد نزدیک‌تر..
– نمی‌خوام بترسونمت. فقط خواستم بدونم... هنوز همون دختری هستی که توی مجلس ده، وقتی شش سالت بود، سینی شیرینی رو ریختی روی لباس مادرم؟ فقط چون شنیدی گفت: «رعیت نباید تو چشم باشه؟»
نفس کشیدم، آرام اما تلخ.
– اون روز بچه بودم. اما زهر اون جمله، هنوز ته دلم نشسته.
یاور نگاهش را از من گرفت، رو به دیوارهای ترک‌خورده‌ی عمارت انداخت.
– خیلی چیزا تغییر کرده، نازگل. ده، من، حتی سهم من از این زمین. خیلی‌ها نمی‌خوان من این‌جا باشم.
بی‌پروا، با همان زبان تلخم که سال‌ها سپر شده بود، گفتم:
– منم جزوشونم.
برگشتم سمت کوزه‌ها. صدای قدم‌هایش آرام دور شد.
نفسم برگشت سر جا، اما دل نه...
دل، درجا مانده بود؛ گیر کرده لابه‌لای رد پای یاور، و لحن نامکشوف صدایش.
چیزی در من جوانه می‌زد.
بی‌اجازه، بی‌نام، بی‌رحم.
شاید اسمش یاور بود...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنون زهرا جون برم ببینم این رمانت که اربابی هست چه شاهکاریه. من عاشق رمان های اربابی وخدمتکاریم. به نظردخترمحکم وپردل وجراتی هست

    ۲ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که دوس دارید

    ۲ روز پیش
  • السا

    0

    پارت اولش عالی ❤

    ۱۱ ماه پیش
  • یاسمین

    0

    عالی بود👌👌

    ۱۱ ماه پیش
  • آناهیتا

    1

    کاش حمله هایس آسون تر بود و جالب بود ارباب ، شکنجه،عاشق اینا

    ۱۱ ماه پیش
  • بدک نبود

    0

    من زیاد خوشم نیومد

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    عالی بودعزیزم خیلی خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • شمیلا

    0

    شخصیت اصلی لطفا فرار کن

    ۱ سال پیش
  • شیدا

    0

    رمان های سبک قدیم را دوست دارم

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی عالیه

    ۱ سال پیش
  • زهیر

    0

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • دلوین

    0

    جالب بود مشتاقم ادامشم بخونم

    ۱ سال پیش
  • دلوین

    1

    جالب بود مشتاقم ادامشم بخونم

    ۱ سال پیش
  • آوینا

    1

    عالی هستش ممنون از برنامه خوبتون

    ۱ سال پیش
  • ماهیر

    2

    خیلی زیباست ولی کاش سکه ای نبود . قلمت خیلی به دل می شینه. موفق باشی!

    ۱ سال پیش
  • ...

    1

    دلم برای نازگل سوخت

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️